|
شیطان خیلی ملا است یعنی شیطان به مسائل علمي و روايي و قران و . . . مسلطه .در ادامه چند داستانرا نقل می کنیم در مورد در مورد ملا بودن شیطان حضرت آيت الله بهجت اين روايت رو نقل مي كنند که : شيطون اومد خدمت حضرت يحيي (ع) ، گفت : 5 تا نصيحت برات دارم . گفت : بفرما . نصيحت اول رو گفت ، ديد آقا ! عجب نصيحت عاليه ، خيلي نصيحت خوبيه . نصيحت دوم رو كه گفت ، ديد آقا ! اوه ، اوه !! اين از اون بهتره . الله اكبر ! عجب ملائيه ! نصيحت چهارم رو كرد ، ديد از سه تاي قبلي ام بهتره . گفت : اما نصيحت پنجم . حضرت يحيي (ع) گفت ديگه نمي خواد ، گفت : اِه ! من گفتم 5 تا نصيحت ! گفت : نه ، همين 4 تا بسه . گفت : آقا ! پنجم . . . ! گفت : نگيا ! گوشامو گرفتم . خداحافظ شما . گفت : چرا اينجوري كردي ؟ گفت : من مي دونم اين روال تو هست ، 4 تا نصيحت خوب مي كني ، نصيحت پنجمي ، هر چهار تاش رو خراب مي كني ! روال تو همينه ! ***** يكي از علماي بزرگ ، در يك مكاشفه اي شيطون رو مي بينه ، شيطون بهش مي گه : اين قضيه فلان مبحث علمي كه شما گفتيد چي چي بوده ؟ من مي خوام بشينم مغلوبت كنم . گفت : يا علي بشين مغلوب كن ! مي گه آقا نشستن صحبت كردن . 6 ساعت مباحثشون طول كشيد تا بالاخره خود شيطان مغلوب شد . عالم خنديد ، كيفش كوك شد ، با خودش گفت : زدم پدر شيطونو درآوردم !! بعد آخر كار ديد شيطونم داره مي خنده ! گفت تو كه مغلوب شدي ، مي خندي چكار ؟ گفت : نه ، من از اول مي دونستم قضيه اينه . خواستم 6 ساعت وقت تو رو بگيرم تا از عبادت منصرفت كنم . الان توي پروندت نوشتن : “ 6 ساعت هم صحبتي با شيطان رجيم !! ” ان شاالله روز قيامت به دردت مي خوره !! مي بينيد خيلي ملاست . يعني تو اين چيزا كم نمي ياره . ***** *****
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:29  توسط روح اله فقیه
|
بحثي كه براي اينجا در نظر گرفتیم ، بحث شيرين و شنيدني ، شيطان هست ، علت انتخاب این بحث این است که چون شنیدیم شیطان دشمن انسان است و هر انسانی باید دشمن خود را بشناسد تا بتواند با او مقابله کند پس در ادامه این مطلب ، به شناخت شيطان ، راههاي وسوسة شيطان ، راه مبارزه با شيطان و در آخر هم پناه بردن به خداوند تبارك وتعالي از وساوس شيطاني ، ( تحت عنوان استعاذه) خواهيم پرداخت . ان شاءالله .
قضيه خلقت شيطون و تعهدي كه خدا به شيطون داده و تعهدي كه خدا به آدم ابوالبشر داده . دهها هزار سال ، قبل از اينكه ما در روي كره زمين خلق بشيم و زندگي كنيم ، كره زمين متعلق به طايفة جن بود ، يعني جنييان در روي كره زمين زندگي مي كردند . سابقة حيات و زندگي جن در روي كره زمين سابقه اي بد ، همراه با فساد ، قتل ، خونريزي و خيانت به خداوند تبارك و تعالي است . يعني زماني كه جنيان در روي كره زمين زندگي مي كردند كاري جز فساد نداشتن و در اين امر بسيار پيشرفته مي شن . كار به جايي مي رسه كه خداوند دستور عذاب بر كره زمين و بر جنيان مستقر در كره زمين رو به فرشته ها ابلاغ مي فرمايند . فرشتگان در درگاه الهي دعا مي كنن و خواهش مي كنن كه خدايا ! در ميان اين جنيان ، بعضي شون ، مردمان خوبي هستن . آيا صلاح نمي دونيد كه عذاب رو مختصر كنيم و فقط اونهايي كه واقعاً مستحق عذاب هستن عذاب بشن ؟! خداوند مي فرمايد : بله ، عده اي از اين طايفه جن رو به كرات ديگه تبعيد مي كنيم . چون به هر حال ، اينها هم در اين فسادي كه در جامعشون وجود داره سهيم هستن ، ولو اينكه خودشون گناه نكردند . و بقيه رو هلاك خواهيم كرد . خُب فرشتگان خوشحال مي شن ، عده اي بي شماري از جنيان در كره زمين مي مونن و به عذاب شديد مي رسن و به عده اي از اونها كه خوب بودن ، ابلاغ مي شه : به فلان كرات حركت كنيد . در ميان اين جنها كودكي بود به نام عزازيل ، كه نزد فرشتگان بسيار محبوب بود ، براي اينكه در كودكي بسيار اهل عبادت و طاعت بود . فرشتگان به خداوند عرض مي كنن : خدايا ! ما يه خواهش ديگه هم داريم . اگه اين رو هم قبول كني ، ديگه منت رو بر ما تكميل كردي ! خداوند مي فرمايند : خواسته تون چيه ؟عرض مي كنن : خدايا ! همه جنيان رو كه يا به سزاشون رسوندي و يا تبعيد كردي ، اين يه دونه رو بيار به عرش ، در كنار ما . خداوند به خواهش فرشتگان پاسخ مثبت مي ده و مي فرمايد : حالا كه شما مي گيد عزازيل رو بيارید توي عرش . عزازيل وارد عرش مي شه و با خو و اخلاق فرشتگان و با رفتار فرشتگان رشد مي كنه ، عبادت مي كنه ، و اونجا جزء عُباد عرش مي شه . در روايات ، 6 هزار سال عبادت ، ( در بعضي از روايات هزاران سال و در بعضي روايات 30 هزار سال ) ، براي عزازيل ذكر شده . به هر حال عبادت خيلي بالا بوده . مشغول عبادت مي شه . قضيه به همين حالت مي مونه تا لحظه أي كه خداوند دوباره اراده مي كنه موجود ديگه اي رو روي كره زمين ساكن كنه . اينجا فرشتگان سر و صداشون در مي ياد ! به خداوند عرض مي كنن : خدايا ! باز اراده كردي موجود ديگه اي رو خلق كني ؟! مگر تجربه قبلي رو نديدي ؟ آيا دوست داري باز كسي در روي كره زمين فساد كنه و آخر هم به عقوبت دچار بشه ؟! خداوند مي فرمايند : نه ، من يه چيزي مي دونم كه شما خبر نداريد !! خداوند شروع به خلقت انسان مي كنه . در شش شبانه روز ، ( در بعضي روايات 7 شبانه روز ) انسان رو از گِل خلق مي كنه . عزازيل داره اين ماجرا رو نگاه مي كنه ، خُب روي اين قضيه حساس مي شه ، كه آقا ! خداوند كه فك و فاميل و پدر و مادر ما رو از روي كره زمين بيرون كرده و يه عده اي رو هلاك كرده ، ببينمي مي خواد چه كسي رو توي كره زمين بذاره ؟! هر كي هست حتماً از ما برتره ! عزازيل با اين فكر به خلقت خداوند داره نگاه مي كنه . خلقت خداوند تكميل مي شه . عزازيل براش سؤال پيش مي ياد ! اين سؤال رو ابراز نمي كنه ، در دلش اينجور پيش مي ياد : خدايي كه ما رو از كره زمين بيرون كرد ، به جاي اينكه موجودي از ما بالاتر رو در كره زمين ساكن كنه ، ما كه از جنس نار و آتش بوديم رو بيرون كرده و داره از جنس خاك كه پست تر از ماست رو در روي كره زمين ساكن مي كنه اين علامت تعجب در ذهن عزازيل نقش مي بنده . يعني اين عبادت چندين و چند ساله هنوز اون رو به درجه رضا و اطمينان قلبي از خداوند نرسونده ! به هر حال اين رو مي بينه و چيزي نمي گه . كار به جايي مي رسه كه خداوند مي فرمايد : هر كي در عرشه ، بر اين آدمي كه من خلق كردم سجده كنه ! چه فرشته و چه جن ، هر كي در عرشه . « فسجد الملائكه الا ابليس » ( پس فرشته ها سجده كردند مگر ابليس ! ) اينجا ديگه اسم عزازيل عوض مي شه ! ابليس ! در زبان عرب ابليس يعني نااميد . ابليس در اينجا از رحمت الهي نااميد شد . براي همين بهش مي گن ابليس . مي گه : خدايا ! ظاهراً ما با تو آب مون تو يه جوي نمي ره !! نه تو خداي خوبي براي ما خواهي شد و نه من بندة خوبي براي تو خواهم شد ! بعد از اين نااميدي ، ابليس “ ابا استكبر ” از سجده كردن آدم ابا مي كنه و استكبار به خرج مي ده . با اين فسق و سرپيچي از امر الهي ، خداوند ابليس رو از درگاه خودش بيرون مي كنه . مي گه : تو هم برو توي همون كره اي كه بقيه تبعيد شدن . از همون اولم اين ملائكه گفتن من تو رو اينجا بيارم . در اينجا ابليس يه نكته اي به يادش مي ياد كه از اين نكته سوء استفاده مي كنه . مي گه : خدايا ! تو كريمي و من هزاران سال عبادت تو رو كردم ، به پاس اين همه عباداتي كه من انجام دادم ، دو تا خواهش دارم ! فرمود : مشكلي نيست ، دو تا خواهش تو رو برآورده مي كنيم . ( اينجا ابليس خواهشهاي خيلي خوبي مي تونست بكنه ! مي تونست به خدا بگه من رو از دنيا ببر و در بهشت متنعم كن . مي تونست به خدا بگه تمام جنيان رو از تبعيد برگردون ، و يا حداقل ما رو هم برتري و شرافت بده . اما اولين خصوصيت ذاتي ابليس در خواهشهاي اول و دومش مشخص شد . اونم خصوصيتي تحت عنوان حسادته . ابليس گفت : 1ـ به من تا روز قيامت مهلت بده . خداوند فرمود : ما به تو مهلت مي ديم ولي تا روز معلوم ( روز ظهور آقا امام زمان (عج) ) . 2ـ اجازه بده من در دل اين بندگانت وسوسه به پا كنم و اونها رو از تو دور كنم . اينجا هم خدا اجازه مي ده . بعد شيطون قسم خورد ، گفت : “ فبعزتك ( فاء فَبعزتك ، فاي نتيجه است . پس حالا كه اينطور شد ) لاغوينهم اجمعين ” اين جمله در ادبيات عرب از نظر تأكيد خيلي سنگينه . اولاً : قسم جلاله داره مي خوره ، مي گه : خدايا ! به عزت تو سوگند مي خورم ، دوماً : باء ، هم باي قسمه ، اين دو تا قسم ، و بعد لام “ لاغوينهم ، لام تاكيده و چهارمين تأكيد نون “ لاغوينهم ” هست ، چهار بار ابليس تاكيد مي كنه و مي گه : من هر چي سرمايه دارم و هرچي دار و ندارمه در طبق اخلاص مي زارم تا اين بنده هاي تو رو بدبخت كنم ! “ الا عبادك منهم مخلصين ” مگر اون بنده هايي كه مخلص باشن . بعد از اين قسم ، ابليس شد شيطان ! يعني در عرش مشهور شد به شيطان . ريشه شيطان « شين ، طا و نون » هست ، اين سه حرف ، در ادبيات عرب ، توي هر كلمه اي كه بياد دلالت بر فساد و افساد مي كنه . يعني هم فاسد است و هم فاسد مي كند . لذا اينجوري بود كه شيطان بوجود اومد . اينجا ، يه موجود ديگه هم به وجود اومده ، پدرمون آدم (ع) . اين هم داره نگاه مي كنه . اين ماجرا رو داره مي بينه ، خوب دقت كرد . سؤال شيطان رو گوش داد . جوابهاي خدا رو گوش داد . دو تا تعهدي كه شيطان از خدا گرفته رو گوش داد و . . . خلاصه آدم جا خورد . رنگش پريد ! گفت : خدايا ! ما هنوز خلق نشديم اين بابا رو انداختي به جون ما چكار ؟ حالا من هيچي بچه هام چه گناهي كردن ؟! تازه گفت من هيچي فكر مي كرد خيلي كارش بيسته . دو هفته بعد از بهشت انداختش بيرون ! خداوند ديد آدم داره راست مي گه و . . . بعد آدم گريه كرد . همه فرشته ها سؤال كردن ما الان به تو سجده كرديم ، چرا گريه مي كني ؟! گفت : آقا ! شما اين شيطون رو نمي شناسيد ! من پيغمبرم ، من خيلي درجه ام بالاست . اين شيطون پدر نسل منو در مي ياره . اينجا خدا بهش گفت : گريه نكن ، من يه كمكي بهت مي كنم . گفت بفرماين در خدمتيم . فرمود : در عوض هر شيطاني كه در كره زمين به فساد مشغول باشه من يك ملائكه مشخص مي كنم براي اينكه شما رو به صلاح راهنمايي كنه . آدم گفت : قبوله ، اما باز شروع كرد گريه كردن !! ببينيد اينم مايه گذاشتنه خُب ! گفتن : ديگه چته بابا جون ؟ گفت : فايده نداره . گفتن : چرا ؟ گفت : چون نَفْسي كه براي من خلق كردي ميل به گناه داره . از يه طرف نفسم هست ، از يه طرف هم شيطون ، دوتايي من رو به سمت گناه مي برن . يه ملائكه زورش نمي رسه . فرمود : يه چيز ديگه هم بهت مي دم . فرمود : در ازاء هر گناهي كه مرتكب مي شي ، براي تو يه بابي ، تحت عنوان باب توبه باز مي كنم . گفت : يعني چي ؟ گفت : يعني هر گناهي كه كردي ، اگه بياي بگي خدايا ! من رو ببخش ، مي بخشم . عرض كرد : تا كي ؟ فرمود : تا قبل از معاينه ! گفت : معاينه چيه ؟ فرمود : تا قبل از اينكه چشمت به چشم عزرائيل بيفته ، تو براي توبه كردن وقت داري . همين كه چشمت به عزرائيل افتاد ديگه وقتت تمومه . آدم با خودش فكر كرد ، گفت خُب خوبه ، خنديد ! يه وقت باز ديدن صدا گريه مي ياد . اين سري كيه ؟! ديدن شيطون داره گريه مي كنه ! تو ديگه چته !؟ گفت : بابا ! ما يه چيزي از تو تعهد گرفتيم تو خرابش كردي رفت كه !! اين توبه ديگه چي چي بود ؟! گفتن : همينه آقا ! مي گن شيطون در عرش نعره اي زد و فرار كرد . گفت اين توبه كار و كاسبي ما رو حسابي كساد كرد ! كار ما رو خيلي مشكل كرد .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:27  توسط روح اله فقیه
|
مؤمن معصيت براش لباس عاريتي هست . اگر گناه مي كنه روي بچگيش هست . هيچ دعوايي كه با خداش نداره ، ديديد ؟ بعضي ها با خدا دعوا دارند ، گناه مي كنند . مي دوني فرق گناه مؤمن با گناه بقيه اين هست كه مؤمن گناهش رو آشكارا انجام نمي ده . چون از خداش خجالت مي كشه ، دوست نداره مردم بفهمند اين با خدا مشكل داره . آخه با خدا مشكل نداره ، اين با نفسش درگيره . يواشكي گناه مي كنه . همونطور كه داره گناه مي كنه آه مي كشه ، مي گه : خدايا ! ببخش ما رو ، ما اهل دعوا با تو نيستيم . اصلاً ما عددي نيستيم كه بخوايم با تو مخالفت كنيم . كم آورديم ديگه ، ببخشيد ! تا گناه مي كنه پشيمون مي شه . دائم تو آئينه كه نگاه مي كنه ، به خودش بد و بيراه مي گه ، چي شدي ؟ خراب شدي ، فلان شدي . مؤمن به گناه ممكنه لذت ببره ، اما از لذتهايي كه درد داره . يعني لذت هم كه مي بره مثل معتاد مواد مخدر كه مواد مصرف مي كنه ، اما به خودش هم فحش مي ده . اينطوريه . گناه براش لباس عاريتيه .
يه روايتي داريم خيلي زيباست همه هم شنيديد . اما نمي دونم چقدر روش فكر كرديد ؟ مي فرمايند : بعد از ظهور امام زمان (عج) توبه پذيرفته نمي شه . يعني چي آقا ؟ يعني نمي تونيم توبه انجام بديم ؟ نه ، براي اينكه شما كه مي خوايد جلوي امام زمان (عج) توبه كنيد ، آقا (عج) مي گه : كدوم گناه ؟ ما از تو گناهي نديديم . بابا ! ما يه عمر گناه كرديم ! مي گه : ما دل تو رو مي شناسيم . تو مي توني براي ما جون بدي . ما گناهي از تو نمي ديديم . اينكه مي گه : توبه پذيرفته نمي شه يعني گناهان تو رو نمي بينيم . اصلاً گناه مؤمن ديده نمي شه . چهار تا گناهي كه انجام مي ده پاي شرمندگيش خود به خود رفع مي شه . خدا با خودش مي گه : بابا ! اين حالا ديگه نتونسته . يه روايتي رو خوب دقت كنيد : مي گه : ايمان ده پله داره و سلمان در پله نهم ايمان است . ( بالاتر از همه . مقداد ابوذر ، اينها همه پائين ترند . سَلْمان ” مِنّا اَهْلُ الْبَيْت ” هست . ) سلمان خيلي كارها مي كرد ، زاهد شب ، شير روز ، چشم بصيرت داشت ، خيلي آدم بزرگي بود ، خوب دقت كن ! اين يه روايت روانشناسيِ اجتماعي و تاريخي ـ الهي هست ، و درك من و تو و درك زمانهاي مختلف از جانب خداوند رو نشون مي ده . روايت مي گه : جواني كه در آخر الزمان (يعني الان ) فقط واجبات رو انجام دهد و فقط محرمات رو انجام ندهد ( مستحبات ، مكروهات ، فلان ، هيچ چيز نمي خوام ) همردة سلمان در پلة نهم ايمان است . يعني ما درك مي كنيم زمانه سخت شده ، درك مي كنيم تو چرا داري گناه مي كني . آخه تو آقات رو نديدي . اگر آقات رو مي ديدي خيلي خوب بودي ، و مي دونيم تو اين طوري هستي.
*بخشی از سخنرانی حجت الاسلام انجوی نژاد
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 6:38  توسط روح اله فقیه
|
خدا ما رو دوست داره . مطمئن هستم خداوند هيچ وقت ازمون روي برنمي گردونه . يكي از بزرگترين كيدهاي شيطان در اين دوره و زمانه اين هست كه به جوان ، بزرگسال ، پيرمرد ، زن و مرد ما القاء مي كنه كه با اين گناهت از چشم خدا افتادي ، اگر اين براي شيطان موفق آميز باشه كه من و تو فكر كنيم كه از چشم خدا افتاديم تمومه . آقا ! همين الان دارم مي گم : هيچ وقت ما از چشم خدا نمي افتيم . هيچ وقت !
خدا مثل باباي مهربون هست . بذاريد اين مثال رو براتون بزنم : باباهه بچه رو از خونه بيرون مي كنه ، بعد به همه در و همسايه و فاميل زنگ مي زنه ، مي گه : من اين رو بيرونش كردم ، راهش نديد . مي گن چرا ؟ باخودشون مي گن : عجب باباي بي رحميه . اما اين بابا ته دلش باخودش مي گه : نه ، همه درها رو براش بستم كه شب خونه خودم برگرده . كجا بي رحمه ؟ بعد مي بيني شب كنار پنجره مي شينه و گوشة پرده رو كنار مي زنه و چشمش به خيابونه . هي مي گه : الان مي ياد ، الان مي ياد . همه درها رو بستم ، برمي گرده . ( خدا بعضي وقتها من و تو رو بيرون مي كنه اما از اين ور همة درها رو مي بنده ، هرجا مي ري مي بيني شكست مي خوري . هيچ كس ديگه تحويلت نمي گيره . بعد دوباره برمي گردي ، مي گي : ” الهي و ربي من لي غيرك ” كجا دارم كه برم !؟ ) مي بيني مادره مي ياد مي گه : آقا ! نمي خوابيد ؟ مي گه : نه چشمم به خيابونه ، بچه ام بياد ، تو كه خودت بيرونش كردي ، مي گه : آره ، بيرونش كردم از اعمالش ناراحت هستم ، اعمالش رو دوست ندارم . اما خودش رو دوست دارم . نشستم تا بياد . بعد آخر شب مي بيني بچه آروم آروم سرش رو انداخت پائين و اومد . ” لَوْ عَلِمَ مدبرون كيف اشْتياقي بهم تشوق ” يعني همين كساني كه بيرونشون كردم ، اگر بدونند كه چقدر پشت پنجره نشستم تا بيان ، از خوشحالي مي ميرند ! به خدا خيلي عجيبه ! يكي از دوستان ، اولياء خدا بود در يكي از شهرستانها نقل مي كرد : يه روز از تو خيابون رد مي شدم ، ديدم يه پسر بچه 5 ، 6 ساله پشت دره ، فكر كردم نمي تونه در بزنه ، داره گريه مي كنه گفتم : چيه آقا پسر ؟! گفت : هيچي ، من فلان كار رو كردم ، مامانم بيرونم كرده ، گفتم : خُب من در مي زنم ، شفاعتت رو مي كنم ، قول مي دي كه ديگه اين كار رو نكني ؟ گفت : بله ، زنگ زدم ، مادرش دم در اومد ، من رو شناخت ، تعظيم و تكريم كرد ، گفتم : خانم ، اين بچة شما رو مي خوام شفاعت كنم ، راهش بديد . گفت : چشم ، شما امر بفرمائيد ! بعد رو كرد به بچه و گفت : ديگه همچين كاري رونكني ، آقا شفاعتت رو كرده . گفت : چشم . رفتند داخل ، مي گفت : فردا از همونجا رد مي شدم ، ديدم دوباره همون بچه دم در نشسته ، باز داره گريه مي كنه ، فهميدم همون كار ديروز رو انجام داده ، هيچي نگفتم ، گفتم : ديگه روم نمي شه شفاعت كنم . نشستم يه گوشه نگاه كردم ببينم چي مي شه ؟ ديدم اونقدر گريه كرد كه خوابش برد . بعد ديدم مادر يواش در رو باز كرد و يه نگاه به دور و ورش كرد و گفت : پسرم ! امروز كسي نبود شفاعتت رو كنه ، خودم بغلت مي كنم خودم شفاعتت مي كنم ! بغلش كرد و بردش داخل خونه . خدا اينطوريه .
*بخشی از سخنرانی حجت الاسلام انجوی نژاد
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 5:1  توسط روح اله فقیه
|
|
//Modified by CoffeeCup Software //This code is Copyright (c) 1997 CoffeeCup Software //all rights reserved. License is granted to a single user to //reuse this code on a personal or business Web Site. --> JavaScript Codes |