|
شیطان خیلی ملا است یعنی شیطان به مسائل علمي و روايي و قران و . . . مسلطه .در ادامه چند داستانرا نقل می کنیم در مورد در مورد ملا بودن شیطان حضرت آيت الله بهجت اين روايت رو نقل مي كنند که : شيطون اومد خدمت حضرت يحيي (ع) ، گفت : 5 تا نصيحت برات دارم . گفت : بفرما . نصيحت اول رو گفت ، ديد آقا ! عجب نصيحت عاليه ، خيلي نصيحت خوبيه . نصيحت دوم رو كه گفت ، ديد آقا ! اوه ، اوه !! اين از اون بهتره . الله اكبر ! عجب ملائيه ! نصيحت چهارم رو كرد ، ديد از سه تاي قبلي ام بهتره . گفت : اما نصيحت پنجم . حضرت يحيي (ع) گفت ديگه نمي خواد ، گفت : اِه ! من گفتم 5 تا نصيحت ! گفت : نه ، همين 4 تا بسه . گفت : آقا ! پنجم . . . ! گفت : نگيا ! گوشامو گرفتم . خداحافظ شما . گفت : چرا اينجوري كردي ؟ گفت : من مي دونم اين روال تو هست ، 4 تا نصيحت خوب مي كني ، نصيحت پنجمي ، هر چهار تاش رو خراب مي كني ! روال تو همينه ! ***** يكي از علماي بزرگ ، در يك مكاشفه اي شيطون رو مي بينه ، شيطون بهش مي گه : اين قضيه فلان مبحث علمي كه شما گفتيد چي چي بوده ؟ من مي خوام بشينم مغلوبت كنم . گفت : يا علي بشين مغلوب كن ! مي گه آقا نشستن صحبت كردن . 6 ساعت مباحثشون طول كشيد تا بالاخره خود شيطان مغلوب شد . عالم خنديد ، كيفش كوك شد ، با خودش گفت : زدم پدر شيطونو درآوردم !! بعد آخر كار ديد شيطونم داره مي خنده ! گفت تو كه مغلوب شدي ، مي خندي چكار ؟ گفت : نه ، من از اول مي دونستم قضيه اينه . خواستم 6 ساعت وقت تو رو بگيرم تا از عبادت منصرفت كنم . الان توي پروندت نوشتن : “ 6 ساعت هم صحبتي با شيطان رجيم !! ” ان شاالله روز قيامت به دردت مي خوره !! مي بينيد خيلي ملاست . يعني تو اين چيزا كم نمي ياره . ***** *****
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:29  توسط روح اله فقیه
|
بحثي كه براي اينجا در نظر گرفتیم ، بحث شيرين و شنيدني ، شيطان هست ، علت انتخاب این بحث این است که چون شنیدیم شیطان دشمن انسان است و هر انسانی باید دشمن خود را بشناسد تا بتواند با او مقابله کند پس در ادامه این مطلب ، به شناخت شيطان ، راههاي وسوسة شيطان ، راه مبارزه با شيطان و در آخر هم پناه بردن به خداوند تبارك وتعالي از وساوس شيطاني ، ( تحت عنوان استعاذه) خواهيم پرداخت . ان شاءالله .
قضيه خلقت شيطون و تعهدي كه خدا به شيطون داده و تعهدي كه خدا به آدم ابوالبشر داده . دهها هزار سال ، قبل از اينكه ما در روي كره زمين خلق بشيم و زندگي كنيم ، كره زمين متعلق به طايفة جن بود ، يعني جنييان در روي كره زمين زندگي مي كردند . سابقة حيات و زندگي جن در روي كره زمين سابقه اي بد ، همراه با فساد ، قتل ، خونريزي و خيانت به خداوند تبارك و تعالي است . يعني زماني كه جنيان در روي كره زمين زندگي مي كردند كاري جز فساد نداشتن و در اين امر بسيار پيشرفته مي شن . كار به جايي مي رسه كه خداوند دستور عذاب بر كره زمين و بر جنيان مستقر در كره زمين رو به فرشته ها ابلاغ مي فرمايند . فرشتگان در درگاه الهي دعا مي كنن و خواهش مي كنن كه خدايا ! در ميان اين جنيان ، بعضي شون ، مردمان خوبي هستن . آيا صلاح نمي دونيد كه عذاب رو مختصر كنيم و فقط اونهايي كه واقعاً مستحق عذاب هستن عذاب بشن ؟! خداوند مي فرمايد : بله ، عده اي از اين طايفه جن رو به كرات ديگه تبعيد مي كنيم . چون به هر حال ، اينها هم در اين فسادي كه در جامعشون وجود داره سهيم هستن ، ولو اينكه خودشون گناه نكردند . و بقيه رو هلاك خواهيم كرد . خُب فرشتگان خوشحال مي شن ، عده اي بي شماري از جنيان در كره زمين مي مونن و به عذاب شديد مي رسن و به عده اي از اونها كه خوب بودن ، ابلاغ مي شه : به فلان كرات حركت كنيد . در ميان اين جنها كودكي بود به نام عزازيل ، كه نزد فرشتگان بسيار محبوب بود ، براي اينكه در كودكي بسيار اهل عبادت و طاعت بود . فرشتگان به خداوند عرض مي كنن : خدايا ! ما يه خواهش ديگه هم داريم . اگه اين رو هم قبول كني ، ديگه منت رو بر ما تكميل كردي ! خداوند مي فرمايند : خواسته تون چيه ؟عرض مي كنن : خدايا ! همه جنيان رو كه يا به سزاشون رسوندي و يا تبعيد كردي ، اين يه دونه رو بيار به عرش ، در كنار ما . خداوند به خواهش فرشتگان پاسخ مثبت مي ده و مي فرمايد : حالا كه شما مي گيد عزازيل رو بيارید توي عرش . عزازيل وارد عرش مي شه و با خو و اخلاق فرشتگان و با رفتار فرشتگان رشد مي كنه ، عبادت مي كنه ، و اونجا جزء عُباد عرش مي شه . در روايات ، 6 هزار سال عبادت ، ( در بعضي از روايات هزاران سال و در بعضي روايات 30 هزار سال ) ، براي عزازيل ذكر شده . به هر حال عبادت خيلي بالا بوده . مشغول عبادت مي شه . قضيه به همين حالت مي مونه تا لحظه أي كه خداوند دوباره اراده مي كنه موجود ديگه اي رو روي كره زمين ساكن كنه . اينجا فرشتگان سر و صداشون در مي ياد ! به خداوند عرض مي كنن : خدايا ! باز اراده كردي موجود ديگه اي رو خلق كني ؟! مگر تجربه قبلي رو نديدي ؟ آيا دوست داري باز كسي در روي كره زمين فساد كنه و آخر هم به عقوبت دچار بشه ؟! خداوند مي فرمايند : نه ، من يه چيزي مي دونم كه شما خبر نداريد !! خداوند شروع به خلقت انسان مي كنه . در شش شبانه روز ، ( در بعضي روايات 7 شبانه روز ) انسان رو از گِل خلق مي كنه . عزازيل داره اين ماجرا رو نگاه مي كنه ، خُب روي اين قضيه حساس مي شه ، كه آقا ! خداوند كه فك و فاميل و پدر و مادر ما رو از روي كره زمين بيرون كرده و يه عده اي رو هلاك كرده ، ببينمي مي خواد چه كسي رو توي كره زمين بذاره ؟! هر كي هست حتماً از ما برتره ! عزازيل با اين فكر به خلقت خداوند داره نگاه مي كنه . خلقت خداوند تكميل مي شه . عزازيل براش سؤال پيش مي ياد ! اين سؤال رو ابراز نمي كنه ، در دلش اينجور پيش مي ياد : خدايي كه ما رو از كره زمين بيرون كرد ، به جاي اينكه موجودي از ما بالاتر رو در كره زمين ساكن كنه ، ما كه از جنس نار و آتش بوديم رو بيرون كرده و داره از جنس خاك كه پست تر از ماست رو در روي كره زمين ساكن مي كنه اين علامت تعجب در ذهن عزازيل نقش مي بنده . يعني اين عبادت چندين و چند ساله هنوز اون رو به درجه رضا و اطمينان قلبي از خداوند نرسونده ! به هر حال اين رو مي بينه و چيزي نمي گه . كار به جايي مي رسه كه خداوند مي فرمايد : هر كي در عرشه ، بر اين آدمي كه من خلق كردم سجده كنه ! چه فرشته و چه جن ، هر كي در عرشه . « فسجد الملائكه الا ابليس » ( پس فرشته ها سجده كردند مگر ابليس ! ) اينجا ديگه اسم عزازيل عوض مي شه ! ابليس ! در زبان عرب ابليس يعني نااميد . ابليس در اينجا از رحمت الهي نااميد شد . براي همين بهش مي گن ابليس . مي گه : خدايا ! ظاهراً ما با تو آب مون تو يه جوي نمي ره !! نه تو خداي خوبي براي ما خواهي شد و نه من بندة خوبي براي تو خواهم شد ! بعد از اين نااميدي ، ابليس “ ابا استكبر ” از سجده كردن آدم ابا مي كنه و استكبار به خرج مي ده . با اين فسق و سرپيچي از امر الهي ، خداوند ابليس رو از درگاه خودش بيرون مي كنه . مي گه : تو هم برو توي همون كره اي كه بقيه تبعيد شدن . از همون اولم اين ملائكه گفتن من تو رو اينجا بيارم . در اينجا ابليس يه نكته اي به يادش مي ياد كه از اين نكته سوء استفاده مي كنه . مي گه : خدايا ! تو كريمي و من هزاران سال عبادت تو رو كردم ، به پاس اين همه عباداتي كه من انجام دادم ، دو تا خواهش دارم ! فرمود : مشكلي نيست ، دو تا خواهش تو رو برآورده مي كنيم . ( اينجا ابليس خواهشهاي خيلي خوبي مي تونست بكنه ! مي تونست به خدا بگه من رو از دنيا ببر و در بهشت متنعم كن . مي تونست به خدا بگه تمام جنيان رو از تبعيد برگردون ، و يا حداقل ما رو هم برتري و شرافت بده . اما اولين خصوصيت ذاتي ابليس در خواهشهاي اول و دومش مشخص شد . اونم خصوصيتي تحت عنوان حسادته . ابليس گفت : 1ـ به من تا روز قيامت مهلت بده . خداوند فرمود : ما به تو مهلت مي ديم ولي تا روز معلوم ( روز ظهور آقا امام زمان (عج) ) . 2ـ اجازه بده من در دل اين بندگانت وسوسه به پا كنم و اونها رو از تو دور كنم . اينجا هم خدا اجازه مي ده . بعد شيطون قسم خورد ، گفت : “ فبعزتك ( فاء فَبعزتك ، فاي نتيجه است . پس حالا كه اينطور شد ) لاغوينهم اجمعين ” اين جمله در ادبيات عرب از نظر تأكيد خيلي سنگينه . اولاً : قسم جلاله داره مي خوره ، مي گه : خدايا ! به عزت تو سوگند مي خورم ، دوماً : باء ، هم باي قسمه ، اين دو تا قسم ، و بعد لام “ لاغوينهم ، لام تاكيده و چهارمين تأكيد نون “ لاغوينهم ” هست ، چهار بار ابليس تاكيد مي كنه و مي گه : من هر چي سرمايه دارم و هرچي دار و ندارمه در طبق اخلاص مي زارم تا اين بنده هاي تو رو بدبخت كنم ! “ الا عبادك منهم مخلصين ” مگر اون بنده هايي كه مخلص باشن . بعد از اين قسم ، ابليس شد شيطان ! يعني در عرش مشهور شد به شيطان . ريشه شيطان « شين ، طا و نون » هست ، اين سه حرف ، در ادبيات عرب ، توي هر كلمه اي كه بياد دلالت بر فساد و افساد مي كنه . يعني هم فاسد است و هم فاسد مي كند . لذا اينجوري بود كه شيطان بوجود اومد . اينجا ، يه موجود ديگه هم به وجود اومده ، پدرمون آدم (ع) . اين هم داره نگاه مي كنه . اين ماجرا رو داره مي بينه ، خوب دقت كرد . سؤال شيطان رو گوش داد . جوابهاي خدا رو گوش داد . دو تا تعهدي كه شيطان از خدا گرفته رو گوش داد و . . . خلاصه آدم جا خورد . رنگش پريد ! گفت : خدايا ! ما هنوز خلق نشديم اين بابا رو انداختي به جون ما چكار ؟ حالا من هيچي بچه هام چه گناهي كردن ؟! تازه گفت من هيچي فكر مي كرد خيلي كارش بيسته . دو هفته بعد از بهشت انداختش بيرون ! خداوند ديد آدم داره راست مي گه و . . . بعد آدم گريه كرد . همه فرشته ها سؤال كردن ما الان به تو سجده كرديم ، چرا گريه مي كني ؟! گفت : آقا ! شما اين شيطون رو نمي شناسيد ! من پيغمبرم ، من خيلي درجه ام بالاست . اين شيطون پدر نسل منو در مي ياره . اينجا خدا بهش گفت : گريه نكن ، من يه كمكي بهت مي كنم . گفت بفرماين در خدمتيم . فرمود : در عوض هر شيطاني كه در كره زمين به فساد مشغول باشه من يك ملائكه مشخص مي كنم براي اينكه شما رو به صلاح راهنمايي كنه . آدم گفت : قبوله ، اما باز شروع كرد گريه كردن !! ببينيد اينم مايه گذاشتنه خُب ! گفتن : ديگه چته بابا جون ؟ گفت : فايده نداره . گفتن : چرا ؟ گفت : چون نَفْسي كه براي من خلق كردي ميل به گناه داره . از يه طرف نفسم هست ، از يه طرف هم شيطون ، دوتايي من رو به سمت گناه مي برن . يه ملائكه زورش نمي رسه . فرمود : يه چيز ديگه هم بهت مي دم . فرمود : در ازاء هر گناهي كه مرتكب مي شي ، براي تو يه بابي ، تحت عنوان باب توبه باز مي كنم . گفت : يعني چي ؟ گفت : يعني هر گناهي كه كردي ، اگه بياي بگي خدايا ! من رو ببخش ، مي بخشم . عرض كرد : تا كي ؟ فرمود : تا قبل از معاينه ! گفت : معاينه چيه ؟ فرمود : تا قبل از اينكه چشمت به چشم عزرائيل بيفته ، تو براي توبه كردن وقت داري . همين كه چشمت به عزرائيل افتاد ديگه وقتت تمومه . آدم با خودش فكر كرد ، گفت خُب خوبه ، خنديد ! يه وقت باز ديدن صدا گريه مي ياد . اين سري كيه ؟! ديدن شيطون داره گريه مي كنه ! تو ديگه چته !؟ گفت : بابا ! ما يه چيزي از تو تعهد گرفتيم تو خرابش كردي رفت كه !! اين توبه ديگه چي چي بود ؟! گفتن : همينه آقا ! مي گن شيطون در عرش نعره اي زد و فرار كرد . گفت اين توبه كار و كاسبي ما رو حسابي كساد كرد ! كار ما رو خيلي مشكل كرد .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:27  توسط روح اله فقیه
|
مؤمن معصيت براش لباس عاريتي هست . اگر گناه مي كنه روي بچگيش هست . هيچ دعوايي كه با خداش نداره ، ديديد ؟ بعضي ها با خدا دعوا دارند ، گناه مي كنند . مي دوني فرق گناه مؤمن با گناه بقيه اين هست كه مؤمن گناهش رو آشكارا انجام نمي ده . چون از خداش خجالت مي كشه ، دوست نداره مردم بفهمند اين با خدا مشكل داره . آخه با خدا مشكل نداره ، اين با نفسش درگيره . يواشكي گناه مي كنه . همونطور كه داره گناه مي كنه آه مي كشه ، مي گه : خدايا ! ببخش ما رو ، ما اهل دعوا با تو نيستيم . اصلاً ما عددي نيستيم كه بخوايم با تو مخالفت كنيم . كم آورديم ديگه ، ببخشيد ! تا گناه مي كنه پشيمون مي شه . دائم تو آئينه كه نگاه مي كنه ، به خودش بد و بيراه مي گه ، چي شدي ؟ خراب شدي ، فلان شدي . مؤمن به گناه ممكنه لذت ببره ، اما از لذتهايي كه درد داره . يعني لذت هم كه مي بره مثل معتاد مواد مخدر كه مواد مصرف مي كنه ، اما به خودش هم فحش مي ده . اينطوريه . گناه براش لباس عاريتيه .
يه روايتي داريم خيلي زيباست همه هم شنيديد . اما نمي دونم چقدر روش فكر كرديد ؟ مي فرمايند : بعد از ظهور امام زمان (عج) توبه پذيرفته نمي شه . يعني چي آقا ؟ يعني نمي تونيم توبه انجام بديم ؟ نه ، براي اينكه شما كه مي خوايد جلوي امام زمان (عج) توبه كنيد ، آقا (عج) مي گه : كدوم گناه ؟ ما از تو گناهي نديديم . بابا ! ما يه عمر گناه كرديم ! مي گه : ما دل تو رو مي شناسيم . تو مي توني براي ما جون بدي . ما گناهي از تو نمي ديديم . اينكه مي گه : توبه پذيرفته نمي شه يعني گناهان تو رو نمي بينيم . اصلاً گناه مؤمن ديده نمي شه . چهار تا گناهي كه انجام مي ده پاي شرمندگيش خود به خود رفع مي شه . خدا با خودش مي گه : بابا ! اين حالا ديگه نتونسته . يه روايتي رو خوب دقت كنيد : مي گه : ايمان ده پله داره و سلمان در پله نهم ايمان است . ( بالاتر از همه . مقداد ابوذر ، اينها همه پائين ترند . سَلْمان ” مِنّا اَهْلُ الْبَيْت ” هست . ) سلمان خيلي كارها مي كرد ، زاهد شب ، شير روز ، چشم بصيرت داشت ، خيلي آدم بزرگي بود ، خوب دقت كن ! اين يه روايت روانشناسيِ اجتماعي و تاريخي ـ الهي هست ، و درك من و تو و درك زمانهاي مختلف از جانب خداوند رو نشون مي ده . روايت مي گه : جواني كه در آخر الزمان (يعني الان ) فقط واجبات رو انجام دهد و فقط محرمات رو انجام ندهد ( مستحبات ، مكروهات ، فلان ، هيچ چيز نمي خوام ) همردة سلمان در پلة نهم ايمان است . يعني ما درك مي كنيم زمانه سخت شده ، درك مي كنيم تو چرا داري گناه مي كني . آخه تو آقات رو نديدي . اگر آقات رو مي ديدي خيلي خوب بودي ، و مي دونيم تو اين طوري هستي.
*بخشی از سخنرانی حجت الاسلام انجوی نژاد
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 6:38  توسط روح اله فقیه
|
خدا ما رو دوست داره . مطمئن هستم خداوند هيچ وقت ازمون روي برنمي گردونه . يكي از بزرگترين كيدهاي شيطان در اين دوره و زمانه اين هست كه به جوان ، بزرگسال ، پيرمرد ، زن و مرد ما القاء مي كنه كه با اين گناهت از چشم خدا افتادي ، اگر اين براي شيطان موفق آميز باشه كه من و تو فكر كنيم كه از چشم خدا افتاديم تمومه . آقا ! همين الان دارم مي گم : هيچ وقت ما از چشم خدا نمي افتيم . هيچ وقت !
خدا مثل باباي مهربون هست . بذاريد اين مثال رو براتون بزنم : باباهه بچه رو از خونه بيرون مي كنه ، بعد به همه در و همسايه و فاميل زنگ مي زنه ، مي گه : من اين رو بيرونش كردم ، راهش نديد . مي گن چرا ؟ باخودشون مي گن : عجب باباي بي رحميه . اما اين بابا ته دلش باخودش مي گه : نه ، همه درها رو براش بستم كه شب خونه خودم برگرده . كجا بي رحمه ؟ بعد مي بيني شب كنار پنجره مي شينه و گوشة پرده رو كنار مي زنه و چشمش به خيابونه . هي مي گه : الان مي ياد ، الان مي ياد . همه درها رو بستم ، برمي گرده . ( خدا بعضي وقتها من و تو رو بيرون مي كنه اما از اين ور همة درها رو مي بنده ، هرجا مي ري مي بيني شكست مي خوري . هيچ كس ديگه تحويلت نمي گيره . بعد دوباره برمي گردي ، مي گي : ” الهي و ربي من لي غيرك ” كجا دارم كه برم !؟ ) مي بيني مادره مي ياد مي گه : آقا ! نمي خوابيد ؟ مي گه : نه چشمم به خيابونه ، بچه ام بياد ، تو كه خودت بيرونش كردي ، مي گه : آره ، بيرونش كردم از اعمالش ناراحت هستم ، اعمالش رو دوست ندارم . اما خودش رو دوست دارم . نشستم تا بياد . بعد آخر شب مي بيني بچه آروم آروم سرش رو انداخت پائين و اومد . ” لَوْ عَلِمَ مدبرون كيف اشْتياقي بهم تشوق ” يعني همين كساني كه بيرونشون كردم ، اگر بدونند كه چقدر پشت پنجره نشستم تا بيان ، از خوشحالي مي ميرند ! به خدا خيلي عجيبه ! يكي از دوستان ، اولياء خدا بود در يكي از شهرستانها نقل مي كرد : يه روز از تو خيابون رد مي شدم ، ديدم يه پسر بچه 5 ، 6 ساله پشت دره ، فكر كردم نمي تونه در بزنه ، داره گريه مي كنه گفتم : چيه آقا پسر ؟! گفت : هيچي ، من فلان كار رو كردم ، مامانم بيرونم كرده ، گفتم : خُب من در مي زنم ، شفاعتت رو مي كنم ، قول مي دي كه ديگه اين كار رو نكني ؟ گفت : بله ، زنگ زدم ، مادرش دم در اومد ، من رو شناخت ، تعظيم و تكريم كرد ، گفتم : خانم ، اين بچة شما رو مي خوام شفاعت كنم ، راهش بديد . گفت : چشم ، شما امر بفرمائيد ! بعد رو كرد به بچه و گفت : ديگه همچين كاري رونكني ، آقا شفاعتت رو كرده . گفت : چشم . رفتند داخل ، مي گفت : فردا از همونجا رد مي شدم ، ديدم دوباره همون بچه دم در نشسته ، باز داره گريه مي كنه ، فهميدم همون كار ديروز رو انجام داده ، هيچي نگفتم ، گفتم : ديگه روم نمي شه شفاعت كنم . نشستم يه گوشه نگاه كردم ببينم چي مي شه ؟ ديدم اونقدر گريه كرد كه خوابش برد . بعد ديدم مادر يواش در رو باز كرد و يه نگاه به دور و ورش كرد و گفت : پسرم ! امروز كسي نبود شفاعتت رو كنه ، خودم بغلت مي كنم خودم شفاعتت مي كنم ! بغلش كرد و بردش داخل خونه . خدا اينطوريه .
*بخشی از سخنرانی حجت الاسلام انجوی نژاد
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 5:1  توسط روح اله فقیه
|
روایت از امام صادق(ع) : به زیادی نماز و روزه ی مردم فریب نخورید. زیرا چه بسا انسان به نماز و روزه عادت کند تا جایی که اگر ترک کند به هراس افتد. منتظر واقعی الزاماً زیاد نماز و روزه ندارد ! الزاماً زیاد زیارت نمی رود. امام صادق فرمودند به ظواهر توجه نکنید. شخص عادت کرده است؛ حتی به نماز اول وقت جماعت. از کجا می شود فهمید؟ که اگر ترک شود به هراس افتد. به هیچ قیمتی ولو یک عبادت بالاتر این را ترک نمی کند ! ظهر عاشورا که یکی از یاران امام حسین (ع) در هنگام نماز، به امام عرض کرد وقت نماز است، این فضیلت نیست؛ مگر ممکن است امام معصوم منتظر باشد که کسی یاد آوری کند وقت نماز است؟! امام وقتی فرمودند خدا تو را جزء نمازگزاران قرار دهد ، در این یک کنایه وجود دارد. همینطور هم در جمله ی بعد که فرمودند خداوند به تو رحم کند. عرض کردند: یابن رسول الله! مردم را از نماز و روزه شان نشناسیم، از چه چیزی بشناسیم؟ امام صادق(ع) فرمودند: آنها را به راستگویی و امانتداری امتحان کنید. امام زمان وقتی که می خواهد یارانش را انتخاب کند، در میان نمازگزارانی می گردد که راستگو و امانتدار هستند. نه در میان همه ی نمازگزاران؛ پس ویلٌ للمصلین چه معنایی می دهد؟؟! صدق یعنی صافی؛ یعنی اطمینان داری که هر حرفی زد، به نفع تو است. امانتداری یعنی انسان اهل امانت باشد. در روایات داریم که رازت را به هر کس نگو، چون او هم بالاخره یک رازداری دارد که راز تو را به او خواهد گفت ! اگر کسی باشد که نگوید، تحت هیچ شرایطی، همین از یاران امام زمان خواهد بود. نماز گزاران زیادند، ولی در بین این ها امانتداران صادق کمند؛ جزء نوادر هستند. اینکه می گویند رازهای خودت را حتی با نزدیک ترین رفقایت در میان نگذار، به این معنی است که رفیق مؤمن خالص در جامعه کم است؛ باید آزمایش کنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:7  توسط روح اله فقیه
|
بعد از ظهر يه روز شنبه من يه جلسه اي شركت كردم ( كه نبايد شركت مي كردم ! ) از
اين جلسه ها كه تهمت و غيبت و پشت هم اندازي و چاخان و صحبتهاي ناجور هست ، بحث مي
كردند ، اينقدر من تيره و تار شدم ، اصلاً حالم بد شد ! بعد ديگه شب كه اومدم با
اعصابِ خورد و داغون بالاي منبر رفتم ، با خودم گفتم : امشب نه منبر ، منبر مي شه ،
نه روضه اي كه بعدش مي خونيم نه عزاداري و سينه زني . براي اينكه امشب من خيلي تيره
ام . بسم الله رو گفتيم ، منبر رو شروع كرديم ، ديديم تمام حرفهايي كه اصلاً شنيده
بودم از يادم رفت ، به لطف خدا يه منبر خيلي عالي شد . بعد هم تا روضه و عزاداري و
سينه زني رو شروع كرديم ، گويا اين ملت 20 سال هست كه شب عاشورا آرزو داشتند سينه
بزنند و گريه كنند . انگار تا حالا شب عاشورا نديده بودند ، ( جلسه هفتگي بود ،
مناسبت خاصي هم نبود ) يه بساطي شد من همين جور رو منبر مونده بودم كه خدايا الان
چي شده ؟! آخه من كه خودم مي دونم چقدر سياه اومدم ، اين بالا . گشتم ، ببينم امشب
اين سوز مجلس مال چيه ؟ ديدم دم در حسينيه ، يه پسر بچه 16 ، 17 ساله كور هست كه
مراسم ها رو مي ياد ، نشسته ، داره با دستاش كور مال ، كورمال مي گرده كفش هاي
زائرهاي اباعبدالله (ع) رو پيدا مي كنه و جفت مي كنه . ميزون مي كنه و كنار هم مي
ذاره . گفتم آهان ! مال همينه . فكر مي كني تو اون بالا كولاك كردي ، مال اين بود .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:53  توسط روح اله فقیه
|
خداوند در عبادتهاي ما دنبال كميت نمي گرده ، دنبال كيفيت مي گرده . طرف 100 هزار ركعت نماز خونده ، اما فايده نداشته . براي اينكه فكر كرده داره پول جمع مي كنه بره داخل سوپرماركت خريد كنه ! هر يه ركعت كه مي خونده مي گفته : اين يه حاجت رو بده . بعد هم رفته در خونة خدا نشسته گفته : ما 100 هزار ركعت نماز خونديم ، نمي خواي يه چيزي به ما بدي ؟! اما يه كسي يه دونه ” يا الله ” گفته ، كه پشتش يه عالم فقر و ضعف و پستي و ناچيزي و خجالت و شرمندگي و عشق خوابيده ، با همين ” يا الله ” تا آسمون مي ره . الان ممكنه همه ما امشب بيايم
ختم ” اَم مَن يُجيب ” بگيريم ، فلان ، اتفاق بيوفته . و يه پيرزن ، بيوه زنِ همسر
شهيد يا يه دونه دختر شهيد ، يه پسر شهيد ، گوشة خونه دلش بگيره زانوهاش رو بغل كنه
، دو تا ياالله بگه ، خدا بگه : همه جهانيان رو فروختم ، ياالله تو رو خريدم .
براش كاري نداره . برگرفته از متن سخنرانی حجت الاسلام انجوی نژاد
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:43  توسط روح اله فقیه
|
يكي از پولدارترين افراد تهران خدمت مرحوم آميز جواد آقاي تهراني رحمت الله عليه در
مشهد زنگ زده بود و گفته بود : الان دخترم تو اتاق عمل هست ، دكترها گفتند كه10
درصد احتمال زنده موندش هست . هرچي دوست داري نذر كن ، من پولم زياده ، اگر دخترم
سالم بيرون اومد ، مشهد خدمتتون مي رسم و نذرم رو ادا مي كنم . گفته بودند : باشه .
دو ساعت بعد زنگ زده بود كه : آقا ! دستتون درد نكنه . الحمدلله ، با دعاي شما سالم
بيرون اومد ! آماده باشيد ، هر نذري كرديد ، من فردا ، پس فردا مي يام مشهد ، هم
زيارت مي كنم هم خدمت شما مي رسم و نذر رو ادا مي كنم . ايشون هم فرموده بودند :
تشريف بياريد . اومده بود خدمت آميز جواد آقاي تهراني . دو زانو نشسته بود دسته چكش
رو هم درآورده بود ، آقا ! چقدر بنويسم ؟ چقدر نذر كردي ؟ آقا فرموده بودند : نذر
رو خودم ادا كردم . اِي آقا ! خجالت نديد ، خُب ادا كردم ديگه ، پس بگيد چي بود ؟
گفته بود : يه دونه صلوات !
مگه خدا كمبود مالي داره ؟ كه مثلاً اگر 100 هزار تومن نذر كني ، بهتر از 50 هزار تومن جواب بده . نه ، خدا به دلت نگاه مي كنه . ببينه چقدر عشق ، و محبت پشت نذر خوابيده ؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط روح اله فقیه
|
در داستان حضرت سليمان (ع) و مورچه ، مورچه كلي زحمت كشيد و
رفت ران ملخ براي حضرت سليمان (ع) آماده كرد و به ايشان اهدا كرد . سليمان (ع) ران
ملخ رو گرفت تشكر كرد ، ابراز خوشحالي كرد ، بعد كه مورچه رفت ، سليمان (ع) ران ملخ
را دور انداخت . خُب آخه سليمان (ع) ران ملخ ميخواد چكار ؟ اگر اين مورچه زحمت نمي
كشيد ، و يه دونه ارزن هم مي آورد سليمان دور مي انداخت ، اگه صد برابر اين هم زحمت
مي كشيد ، يه ملخ كامل هم مي برد باز هم سليمان دور مي انداخت . سليمان (ع) كه ملخ
براش فايده نداره . منتها سليمان به دلِ مورچه نگاه كرد ، ديد بابا ! اين عشقش پشت
اين ران ملخ خوابيده ، اين ران ملخ ، نشانة محبت مورچه به سليمان (ع) است . اوني كه
سليمان (ع) از مورچه پسنديد ، اون عشقِ پشت ران ملخ بود ، نه ران ملخ . گفت : به به
!! اين خيلي خوبه ! دوست دارم ، باريك الله !
ديدي بعضي وقتها مثلاً يه كسي براي زوجش يه شاخه گل مي بره ؟ مي گه : اين يه شاخه گُل از همه دنيا براي من بيشتر ارزش داره . چرا ؟ چون من پشتش محبت مي بينم . چيزي كه مي خوايم بگيم اينه : اگر بنده و جناب عالي ، تمام دنيا رو بهمون بدهند و ما همه رو برداريم و قرباني خداوند تبارك و تعالي كنيم ، براي خدا هيچ ارزشي نداره . چون خداوند در يك ميليارديم ثانيه ، يك ميليارد بار مثل اين دنيا رو مي تونه خلق كنه . اگر تمام دنيا رو براي خدا ببريم ، براي خدا هيچ ارزشي نداره و اگر هم هيچ چيزي نبريم بازم ارزشي نداره . اصلاً براي خدا بردن چيزي ارزشي نداره . اوني كه براي خدا مهمه ، اون عشق يست كه پشت اين بردن هست .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:33  توسط روح اله فقیه
|
اگر در آیات و روایات جستجو کنیم می بینیم که تاکید شده که هر روز دراعمال و رفتار خود را محاسبه کنیم .بينيم حالا چي رو بايد حساب كنيم ؟ باز از قرآن استفاده مي كنيم ، مي فرمايند كه سه تا مطلب رو محاسبه كن : ” اِنَّ السَّمْعَ والبَصَرَ والفُؤاد ” گوش ، چشم و فؤاد .
1 ـ محاسبه گوش : تا مي گي : محاسبه گوش ، اغلب به اين مطلب مي رسيم كه بله ، منظور صداهاي حرام يا مثلاً صوت قرآن هست ، اين يه بحث هست . اينها شاخ و برگه ، شيطون اگه بخواد شاخه و برگت رو خشك كنه مي دونه چه جوري از راه گوش ، اول ريشه ات رو خشك كنه . لازم نيست ، زياد به اون صداها تكيه كني ، اونها فروعات هست . ۲-محاسبه نگاه
” چه سرنوشت غم انگيزي كه كرمِ كوچك ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود ” مي گه : مراقب باش ، در ديدگاهت نسبت به دنيا مراقب باش . جدي به دنيا به ديدگاه پل و مسافرخانه نگاه كن ، نه اينكه فقط توي اشعارت بخواي اينها رو بنويسي . نه ، جدي ! تو واقعاً با اين رفتاري كه داري انجام مي دي ، تو الان جدي رفتني هستي ؟ تو الان خيلي خوبي ديگه ؟ ديدگاهت رو خيلي مراقب باش ، اين ديدگاهي كه انسان به دنيا نگاه مي كنه مي تونه اينقدر بچگانه باشه كه ساليان سال ما رو يك جايي بشونه ، همين جوري دور خودمون بپيچيم ، بچرخيم ، بچرخيم و مي تونه اينقدر بزرگ باشه كه با يك ديدگاه به اين بزرگي ، مي تونه جهان رو متحول كنه . به قولي ” جهاني فكر مي كند اما تو يه خونه زندگي مي كند ” مي تونه اينقدر كوچيك باشه كه يك نفر بهش گفت : باريك الله ، توپ توپ بشه ! اگه يه نفر هم گفت : خاك بر سرت ، مثلاً همة روحيه اش خورد بشه . مي تونه هم اينقدر بزرگ باشه كه عالم و آدم بهش بگن : مرگ بر تو ، يا بگن : درود بر تو ، براش هيچ فرقي نكنه . ديدگاه انسان نسبت به جهان چه جوري بايد باشه ؟ ديدت رو مراقب باش . ما خيلي به چشمهات اميد داريم . چشم تو خيلي مهمه ، منتها نه به اين چيزهايي كه الان داري مي بيني ، دوست داريم چشمهاي تو چشمهايي باشه كه به قول مناجات شعبانيه ” حتي تَخرِقَ اَبْصارُ الْقُلُوبُ حُجِبَ النُّور فَتَصِلَ اِلي مَعْدِنِ الْعَظَمَه وَ تَسيرَ اَرواحُنا مَعَلَّقَه بِعزِّ قُدْسِك ” همچين چشمهايي رو مي خوام تو داشته باشي ، نه چشمهاي عاديي كه همه مردم دارند . ما براي تو يك چشم ديگه اي خلق كرده بوديم . تو اشتباه داري برداشت مي كني . ۳-محاسبه الفواد
ميگه مراقب فؤادت باش . مراقب باش چه بذري در اين فؤادت مي كاري ؟ خيلي بايد مراقب باشي اون ايامي كه خوب هستي ، اون ايامي كه وقت داري بشين با خودت فكر كن ، كنكاش كن ، برات دلت مهم باشه ، بابا مردشور همه دنيا رو ببرند ، همه اش هم كه به ما بدن بايد آخرش بميريم ، ديگه چكار كنيم اگه ميشه نميريم ، اگر مي شه جدي يكي بياد به من بگه آقا مي شه نميريم ؟ من خودم باهاش مي رم اونجا ، تا ديگه راحت زندگي كنيم . ولي وقتي آدم مي خواد بميره كه نمي تونه راحت زندگي كنه . خُب مي خوايم بميريم چكار كنيم ؟ ما چون ميدونيم مي خوايم بميريم ، نمي شه راحت زندگي كنيم ، پس بايد يه مقداري كنكاش كنيم ، يه مقداري روي خودمون وسواس داشته باشيم ، مراقب خودمون باشيم . اينقدر بعضي وقتها من دلم مي سوزه كه مي بينم مثلاً : طرف سر سفره نشسته ، روغن بدون كلسترول مي خوره ، نمكش رو ميزون مي كنه همه چيزش رو ميزون مي كنه ، كه چي ؟ كه مثلاً اين 50 كيلو بشه 60 كيلو . بشه 70 كيلو ، يا 90 كيلو بشه 80 كيلو . نمي گم اين كارها رو نكنيد . اما مي خوام بگم : دلم مي سوزه . تو براي اين خوراك كرمها كه اينقدر داري زحمت مي كشي ، كاش براي اون روحي كه داره بالا مي ره هم يه كمي زحمت مي كشيدي . كاش كلسترول دينت رو هم بررسي مي كردي . كاش نمكِ طعام دينت رو هم بررسي مي كردي . كاش براي دينت هم دل مي سوزوندي . خُب بابا ! تو اصلت اين بدن نيست ، كه اينقدر براش سرمايه گذاري مي كني . كلاسهاي بدن سازي ها ، مباركت ، ويتامين ها ، مباركت ، دكتر رفتن ها ، مباركت ، چكابهاي شبانه روزي ، مباركت ، اما روحت رو هم يه چكابي بكن ، خُب اينطوري نمي شه . اين بررسي كردن و نگاه كردنِ به خودِ نفس و خود اعمالي كه داريم انجام مي ديم خيلي خيلي مهمه .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:32  توسط روح اله فقیه
|
يه پسر بچه اي در يك حجره اي پادو بود ( پادو يعني كسي كه چايي مي ياره ، جارو مي
زنه و . . . ) ، يه روز استاد بهش گفت : آقا جون ! اين صد هزار تومن رو بگير ، برو
اين ليستي كه بهت مي دم خريد كن ، بعد هم حساب كتابها رو بيار . گفت : چشم ! خيلي
هم خوشحال شد از مقام پادويي به مقام مسؤول خريد رسيد ، دفعه اول هم هست ديگه ، پول
رو بهش دادند و رفت ، تمام تلاشش رو انجام داد ، خيلي تلاش كرد دقيق نوشت ، مرتب
ليست بندي كرد ، وقتي كه برمي گشت جنس ها رو مرتب رو هم چيد ليست بندي كرد ، اينقدر
جنس خريدم اينها تو عمده فروشي اين قيمته ، تو جزئي فروشي اينقدره ، تعداد خريد ،
مقدار تخفيف ، آخر هم مجموعش رو هم دقيقِ دقيق حساب كرد ، تا به استادش ثابت كنه كه
مسؤول خريدِ خيلي خوبيه . وارد مغازه شد ، استاد سرش رو روي ميز گذاشته بود ، همين
جور كه سرش پائين بود ، گفت : آقا ! خريدي ؟ گفت : بله ، گفت : برو بذار اون گوشه .
خُب حساب هم كردي ؟ گفت : بله ، گفت : اون دخل هست ، اگه كم آوردي بردار ، اگر زياد
هم آوردي برو بريز سرجاش . شاگرد گفت : نمي خواي حساب كتاب بهت پس بدم ؟! گفت : نه
من به تو اعتماد دارم . اينقدر اين جمله براي اين پسر بچه شيرين و زيبا بود كه بال
درآورد ، كه آقا يه روزه از مقام چاي دم كردن رسيديم به مقام مسؤول خريدي كه بهش مي
گن : بهت اعتماد داريم . بهش مي گن : برو خودت بريز ، حساب كتاب نمي خواد بكني .
حالا چي مي خوام بگم ؟
آيه شريفه قرآن مي فرمايد : روز قيامت يه عده از بنده ها كه مي يان ، خداوند تبارك و تعالي پرونده رو به دست خودشون مي ده ، مي فرمايد : ” كَفا بِنَفْسِكَ الْيَوْم ” حساب كتابت امروز دست خودت هست ، اين همه خلايق تو صفهاي مختلف ميزان و صراط و . . . ايستادند . يه عده از بنده ها رو خداوند تبارك و تعالي پرونده هاشون رو به دست خودشون مي ده ، مي گه : آقا جون ! هرچي خودت دوست داري حساب كن ! بهشتي هستي ؟ برو بهشت ! جهنمي هستي ؟ برو جهنم ! اصلاً خودت نمره بده ، ما به اين كارها كاري نداريم . خلايق همه صداشون در مي ياد ، مي گن : ما اين همه تو صفيم ، اين بابا از راه رسيده ، پرونده اش رو خودش حساب كنه ؟! خداوند تبارك و تعالي خطاب مي كنه : بندة من ! يادته تو دوره و زمونه اي زندگي مي كردي ، مثلاً در سال 82 ، در فلان شهر ، در ايران ، در كرة زمين كه از ميان 7 ميليارد نفر انسان تو و يه تعداد خيلي قليل ديگه اي صبح تا شب غير از حساب كتابهاي مادي تون ، حساب كتابهاي بندگي تون رو هم داشتيد ، يادته ، اين مزدته
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط روح اله فقیه
|
يك نفركه در مشهد طلبه بود ، مي گفت : ايامي كه حضرت آقاي بهجت در
مشهد تشريف دارند ، گفتم براي نماز صبح كه اتفاقاً ساعت خلوت هست و آقا براي نماز
به حرم تشريف مي برند ، در كمينشون باشم ، برم جلو آقا رو بگيرم ، و بگم : آقا يه
نصيحتي به من بكنيد . مي گفت : ايستادم و آقاي بهجت تشريف آوردند ، از كوچه 100 ،
اومدند به سمت خيابون امام رضا (ع) دويدم ، جلو رفتم ، گفتم : سلام عليكم ، آقا من
طلبه هستم ، حال شما خوبه ؟ شروع كردم به احوال پرسي و همين جوري كه آقا راه مي
رفتند ، ما هم كنارشون راه مي رفتيم و سؤال مي كرديم ، رسيدم به اين سؤال كه آقا
بفرمائيد من چكار كنم كه آدم بشم ؟ تا اين رو گفتم : رسيديم به خيابون امام رضا (ع)
، خيابوني كه رو به گنبد هست ، مي گفت : ايشون ايستادند ، يه نگاهي به من كردند ،
گفتند : ” چي گفتي ؟! ” گفتم : آقا ! ما چه كار كنيم آدم بشيم ؟ مي گفت : با انگشت
به حرم امام رضا (ع) اشاره كردند . گفتند : مي دوني اين آقا چه كارهايي رو دوست
نداره ؟ گفتم : بله ، گفت : خُب نكن ! و مي دوني اين آقا چه كارهايي رو دوست داره ؟
گفتم : بله ، گفت : خُب اين ها رو انجام بده . خداحافظ شما !
هميني رو كه بلدي انجام بده . دائم مي گه مطلب جديد مي خوام بدونم ، آقا ما چي چي ياد بگيريم ؟ چي چي ياد نگيريم ؟ از كجا بريم ؟ كجا نريم ؟ همين رو كه بلدي انجام بده .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:7  توسط روح اله فقیه
|
در حدیثی از امام کاظم (ع ) میخوانیم:
اگر به تعداد اهل بدر (مومن کامل ) در میان شما بود ، قائم ما قیام می کرد وای به حال ما که تا به حالا 313 نفر هم مومن کامل وجود ندارد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:14  توسط روح اله فقیه
|
امام صادق (ع ) :اگر او ( امام زمان ) را در یابم ، تمام عمر به او خدمت می کنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:12  توسط روح اله فقیه
|
به نام هستی بخش گیتی یا علی گفتیم وعشق اغاز شد
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 6:9  توسط روح اله فقیه
|
كيستم من،مي كني گه ياد من،گه بسوزاني دل ناشاد من كيستم من،ساعتي با من خوشي،ساعتي با اَهْرِمَن كيستم من،كه تويي دركوي من، گاه خنجر مي كشي بر روي من كيستم من،گاه با ما دوستي ،گاه بنمائي، به اعداء دوستي كيستم من،قدر من نشناختي ،آمدي اندر حريمم تاختي كيستم من،مخفي و غربت منم،مصطفي و حيدر ِ زهرا، منم كيستم من،ياسين گلشن عترت منم،ساقي ميخانه ي غربت منم كيستم من،اي به حقم ناسپاس،با تواَم اي هميشه ناشناس كيستم من،بارها در غصه ام انداختي، بارها ديدي مرا نشناختي كيستم من،بارها ديدم ترا كردم سلام ،تو جواب من ندادي يك كلام كيستم من،بارها ديدم كه در هر انجمن،مست ِ اغياري و غافل تو ز من كيستم من،بارها ديدم گنه كاري ِتو ،گريه كردم بر تبه كاري ِتو كيستم من،بارها جايت خجل گرديده ام، شرمسار و منفعل گرديده ام كيستم من،بارها با هر گناه و هر بدي، آمدي بر روي من سيلي زدي كيستم من،بس كنم ديگر اين گفت وشنود، عقده بود و در گلويم مانده بود هر چه بود ايام آن دوران گذشت ، هر چه كردي ، هر چه بودي آن گذشت حال از نو عمل آغاز كن،باب عشق ديگري آغاز كن عشق، عشق ِ يك سوي ِ،يقينْ،باطل بُوَد، اين دل ِ ما هم به تو مايل بُوَد ما به تو عشق و محبت داده ايم ،ما به تو شوق شهادت داده ايم ما به تو هجران و وصل آموختيم، ما قباي عشق بهرت دوختيم ما به قلبت مهر را انداختيم،در دلت شور و صفا انداختيم ما تو را اول صدايت كرده ايم، ما براي خود جدايت كرده ايم ما به نام خويش در بَسْتت زديم،داغ عشق خويش،بر دستت زديم ما تو را اين سو و آن سو مي بريم، ما تو را با هر بدي هم مي خريم ما به تو آخر سعادت مي دهيم، بهرِ تو از جام ِ شهادت مي دهيم اي عزيزم، ما كه هر كاري برايت مي كنيم،در قيامت كِي رهايت مي كنيم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 5:29  توسط روح اله فقیه
|
|
//Modified by CoffeeCup Software //This code is Copyright (c) 1997 CoffeeCup Software //all rights reserved. License is granted to a single user to //reuse this code on a personal or business Web Site. --> JavaScript Codes |